تبليغاتX
سازمان جوانان جبهه ملی ایران- اروپا



بیاد دکتر پرویز ورجاوند

که در پاسداری از ایران و فرهنگ ایران زمین ورجاوند شد

یکسال از درگذشت استاد پرویز ورجاوند آزاد اندیش و آزادیخواهی که آرمان و حرفه اش را در هم آمیخته بود و هردو در آزادی، آبادی و سربلندی میهنش ایران تحقق می یافت، میگذرد. ورجاوند بزرگ مرد دلاوری بود که هرگز در راه خدمت به ایران و ایرانی خستگی نمی شناخت. از جوانی جبهه ملی ایران خانه سیاسی او بود و همواره در حفظ و سربلندی این خانه سخت میکوشید. دکتر پرویز ورجاوند اولین باستانشناس ایران بود که متوجه خطر سد سیوند شد و هشدار داد و از فعالیت های کمیته بین المللی نجات پاسارگاد رسما حمایت کرد.
دکتر پرویز ورجاوند گرانیگاه تشکل جبهه ملی بود و پس از وداع از این دار فانی روز بروز اهمیت وجود پویا و پر بارش بیشتر احساس میشود. او در حالی از میان ما رفت که متهم به "تشویش اذهان عمومی و تبلیغ علیه نظام جمهوری اسلامی" شده بود و بیم بازداشت و بازهم زندانی شدنش میرفت.
بر همه ایرانیان میهندوست و بویژه اعضا و هواداران جبهه ملی ایران است که از او و راه و روش ارزنده او الهام گرفته و در سوی استقرار حکومت قانون، حاکمیت مردم، استقلال و عدالت اجتماعی کوشا باشند .
یادش زنده و مبارزاتش روشنایی بخش رهروان راه مصدق، آزادی و مردمسالاری در ایران باد.

پاینده باد ایران
یکشنبه نوزدهم خرداد ١٣٨٧
جبهه ملی ایران- اروپا




زندگي سياسي و علمي پرويز ورجاوند به قلم خودش


متولد ۱۳۱۳ در تهران، بعد از دوره دبستان و دبيرستان و دريافت ششم رياضي و گذراندن دوره عالي نقشه برداري در سازمان نقشه برداري مشغول به کار شدم. سپس ششم ادبي را گرفته، در دانشگاه تهران دوره ليسانس باستان شناسي و فوق ليسانس علوم اجتماعي را طي کرده با گرفتن بورس تحصيلي به کشور فرانسه عزيمت و دوره انستيتوي انسان شناسي دانشگاه پاريس و مدرسه عالي لوور را گذرانيده، توانستم دکتراي باستان شناسي را با گرايش درباره معماري ايران در دوران تاريخي از سوربن دريافت بدارم. از ۱۵ سالگي درگير فعاليت هاي سياسي زمان در کنار نيروهاي ملي شدم و در ۱۶ سالگي مسووليت روزنامه «دانش آموز» را در برابر «دانش آموزان» که از سوي حزب توده منتشر مي شد براي طيف ملي برعهده گرفتم و در روزنامه هايي چون پرچمدار و مجله اميد ايران به نوشتن مقاله و داستان تاريخي پرداختم. در تمامي دوران فعاليت نهضت ملي شدن صنعت نفت حضور فعال داشتم.
بعد از کودتاي ۲۸ مرداد مورد برخورد و دستگيري قرار گرفتم. در نهضت مقاومت ملي از تلاشگراني بودم که چندبار دستگير و بازداشت شدم. پس از آنکه در ۱۳۳۹ به فرانسه رفتم، توانستم جريان جبهه ملي را در اتحاديه دانشجويان ايراني در فرانسه مطرح و سرانجام جبهه ملي اروپا را با همکاري تني چند از کوشندگان پايه گذاري کنم که در اولين کنگره مسووليت هيات اجرايي اروپا برعهده ام گذارده شد و توانستم روزنامه «ايران آزاد» را به عنوان ارگان جبهه ملي انتشار دهم. همزمان توانستيم کنفدراسيون دانشجويان ايران را سازماندهي کنيم و تا چند سال آن را در مسير جبهه ملي به پيش ببريم.
در بازگشت به ايران پس از مشکلاتي که با ساواک داشتم، در جريان بررسي تهيه طرح بازسازي منطقه زلزله زده بوئين زهرا بر اثر تصادف شديد بيش از ۴ ماه در حالت فلج به سر بردم که به ياري يزدان پاک بعد از ۸ ماه به تدريج سلامت نسبي را به دست آوردم. با قبول شدن در امتحان ورودي استادياري دانشگاه تهران به دليل مخالفت ساواک از استخدام بازماندم ولي با حمايت شادروانان دکتر سياسي، دکتر صديقي و دکتر صفا اجازه تدريس بدون دريافت حقوق به من داده شد. در کنار آن مسووليت بخش مردم شناسي و ايلات و عشاير موسسه تحقيقات علوم اجتماعي دانشگاه تهران برعهده ام گذارده شد و همزمان مسووليت مرکز آموزش و برنامه ريزي خدمات جهانگردي وابسته به سازمان جلب سياحان را عهده دار شدم و نخستين گام ها در زمينه تربيت نيروهاي کاردان براي صنعت جهانگردي برداشته شد.
با تشکيل سازمان ملي حفاظت آثار باستاني، با عنوان مشاور عالي و مسوول بخش تربيت کادر متخصص براي حفظ و مرمت بافت هاي قديمي و مرمت مجموعه هاي باستاني و تاريخي به فعاليت پرداختم که عمده متخصصان معمار و باستان شناس سازمان ميراث فرهنگي از دانش آموختگان آن دوره هاي تخصصي به شمار مي روند. انتشار مجله هاي باستان شناسي و هنر و فرهنگ و معماري به صورت دوزبانه از فعاليت هاي ديگر من در سازمان ملي حفاظت آثار باستاني به شمار مي رود. در ضمن به عنوان عضو هيات تحريريه در دو مجله هنر و معماري و هنر و مردم مشغول به فعاليت بودم. فعال ساختن بخش پژوهش هاي مردم شناسي و ايلات و عشاير در زمينه پژوهش هاي ميداني و همچنين افزودن پژوهش هاي ميداني به برنامه هاي رشته باستان شناسي در سطح کارشناسي و کارشناسي ارشد براي کارآمد ساختن نيروهاي جوان، از ديگر تلاش هايم به شمار مي رود.
انجام بررسي هاي باستان شناسي و مشارکت در کاوش هاي هفت تپه، بيشاپور، تخت سليمان و مسووليت کاوش هاي رصدخانه مراغه و مشاوره و بررسي درباره نحوه مرمت و بازپيرايي شمار فراواني از جايگاه هاي عمده باستاني و تاريخي کشور چون تخت جمشيد، بناهاي دوران صفوي اصفهان، آذربايجان، کاشان، شمال کشور و... فعاليت هاي مستمري بودند که تا سال ۱۳۵۷ ادامه داشت و بخشي از آنها در قالب چندصد مقاله در مجله هاي معتبر داخل و خارج و دايره المعارف هايي چون؛ ايرانيکا، دايره المعارف اسلامي، دايره المعارف تشيع، دانشنامه بزرگ فارسي، دانشنامه زنان ايران و... به چاپ رسيده است. افزون بر آن حدود بيست جلد کتاب در زمينه هاي انسان شناسي و ايلات و عشاير، جغرافياي تاريخي و آثار باستاني مناطق مختلفي از ايران، سبک شناسي معماري، باستان شناسي و هنر، شيوه مرمت بناهاي تاريخي، رابطه فرهنگ و توسعه و... تاکنون از من به چاپ رسيده است.
مي توان گفت که فعاليت هاي سياسي پس از بازگشت از اروپا در چارچوب تماس با همفکران جبهه ملي و نيروهاي ملي و تشکيل نشست هاي منظم با نيروهاي جوان همچنان ادامه داشت و به مناسبت در قالب مصاحبه ها يا مقاله ها در نشريات معروف بازتاب مي يافت. سرانجام پس از انقلاب به دعوت شادروان مهندس بازرگان براي مدتي مسووليت وزارت فرهنگ و هنر برعهده ام قرار گرفت. در شرايط آن زمان که پاسداري از فضاي باز و حمايت از آفرينش هاي هنري در ابعاد گوناگون کار بسيار مشکلي به شمار مي رفت و حفظ ميراث هاي فرهنگي کشور در آن جو آشفته ،کوششي خستگي ناپذير را مي طلبيد، با قبول مشکلات بسيار کوشش کردم تا از ميزان فشارهاي تخريبي کاسته شود و به تلاشگران عرصه فرهنگ و هنر با تغيير فضاي سياسي کشور اميد ببخشم. در سال ۱۳۶۰ و به ويژه پس از فراخوان جبهه ملي در ۲۵ خرداد آن سال، من و تني چند از اعضاي دولت موقت که با جبهه ملي در پيوند قرار داشتيم، دستگير و يک دوران سه ساله زندان را از سر گذرانديم که عوارض سنگيني بر سلامت من گذارد.
پس از آزادي تلاش هاي وسيعي در زمينه ادامه کارهاي فرهنگي و انتشار کتاب ها و مقاله هايي جسته شد و تاکنون در موارد گوناگون اوضاع سياسي و جامعه ايران صدها مصاحبه با رسانه ها انجام گرفته است و تلاش بر آن بوده تا اميد از جامعه و نسل جوان رخت برنبندد و تلاش دشمنان خارجي نتواند همبستگي ملي و يکپارچگي کشور را خدشه دار سازد.اميد به آن دارد تا به ياري يزدان پاک بتوان در قبال معرفي تاريخ و فرهنگ پربار ايران و تشويق جامعه براي پاسداراي از استقلال و يکپارچگي ميهن توفيق لازم به دست آيد.
 
+ نوشته شده توسط jmi_javanan در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 11:20 |

 

از واقعیت ها نگریزیم!

خوش بختانه مقالاتی  تحت عنوان: «چرا واقعیت ها را نمی گویید؟» (مهدی مؤیدزاده) و «لزوم نواندیشی و نوگرایی در جبهه ی ملی» (رضا عزیزی نژاد)  در کنار مصاحبه ای در صدای آمریکا با دو عضو جبهه ی ملی باب گفتگو را میان هموندان جبهه ی ملی و هموطنان ملی گشوده است. در این میان افکار گوناگونی به چشم می خورند که گسترش نوگرایی و پلورالیسم را در جبهه ی ملی نوید می دهند. از جمله پرداختن به موضوع نخست وزیری شاپور بختیار که تا چندی پیش در صفوف ملی با آن همانند تابویی سیاسی برخورد می شد.

در مورد اخراج شاپور بختیار از جبهه ی ملی و تعلیق عضویت اش در حزب ایران روایات شفاهی و یا خاطرات مکتوب حاضرین در صحنه ی آن روز، اطلاعات متفاوتی به ما می دهد. جالب توجه اما برای یک بررسی سیاسی و تاریخی آن است که چه افرادی در جلسه شورای جبهه ی ملی حضور داشتند و چه افرادی رأی به اخراج و یا تعلیق عضویت بختیار دادند. رحیم شریفی ،عضو شورای جبهه ی ملی آنروز میگوید: «پیش از آنکه شورای جبهه ی ملی در این باره وارد مذاکره شود، آقای سلامتیان بدون کسب تکلیف و خودسرانه، خبر یا بهتر است بگوییم شایعه ی اخراج دکتر بختیار از جبهه را از طریق رسانه های همگانی اعلام کرد. فردای آن روز در جلسه ی شورا، دکتر رضا شایان و دکترعاقلی زاده به عمل سلامتیان اعتراض شدید کردند و به دفاع از بختیار برخاستند، ولی متاسفانه دیگران علیه بختیار رأی شفاهی دادند».

در حزب ایران اوضاع قدری متفاوت بود. طبق خاطرات شفاهی رحیم شریفی، احمد خلیل الله مقدم و مهندس حمید ذوالنور ، کمیته ی مرکزی هفت نفره ی حزب ایران بر این باور بود که صلاحیت تصمیم گیری در مورد اخراج به عهده ی کنگره است. بنابراین کمیته ی مرکزی، ابوالفضل قاسمی را به جای بختیار به عنوان دبیر کل حزب برگزید و آن نیز بدین دلیل که اعضای حزب در صورت پذیرش منصب دبیر کلی به بالا در دستگاههای دولتی، التزام به ترک  پست تشکیلاتی خود در حزب را داشتند. بدین ترتیب حزب ایران نه تنها بختیار را هرگز اخراج نکرد، حتی  در هیچیک از جلسات آتی نیز به موضوع «تخلف حزبی» نپرداخت.

همچنین احمد خلیل الله مقدم و رحیم شریفی بسیار بعید و غیرقابل تصور می دانند که گفته ی جناب مؤید زاده در

مقاله شان مبنی بر مخالفت مهندس احمد زیرک زاده و مهندس جهانگیر حق شناس با بختیار صحت داشته باشد، زیرا اینان از یاران بختیار بودند و هیچگونه تمایلی به اخراج وی نداشتند. نامبردگان ضمن اینکه مخالفت کریم سنجابی و اصغر پارسا را با بختیار تأیید می کنند، با اشاره به دوستی الهیار صالح و بختیار اظهار می دارند که صالح در برخی تاکتیک های سیاسی با بختیار هم رأی نبود.

از آنجائیکه تا کنون گزارش کتبی هیچیک از جلسات حزبی و جبهه ای انتشار نیافته، ناچاریم به تاریخ شفاهی وخاطرات مکتوب با در نظر گرفتن وجدان سیاسی در بیان خاطرات اکتفا کنیم.

آنچه که امروز اما در میان مردم ایران مشاهده می شود محبوبیت و حرمت روزافزون بختیار است. بسیاری از ایرانیان وطن پرست و ملی اکنون به برکت نام او و به اتکا به حرمتی که برای او قائل اند، به جبهه ی ملی روی می آورند. البته  ذکر نام بختیار به نیکی، در ایران هنوز هزینه ی سنگینی دارد. نکته ی حائز اهمیت اما در این میان این است که حالا گیریم عضویت بختیار به علت عدم مشاورت و تخلف سازمانی به تعلیق در آمده بود، ولی آیا طرز تفکر و خط سیاسی و عملکرد سیاسی او هم به تعلیق در آمده؟ آیا تشخیص بختیار که استبداد مذهبی از راه می رسد، جمهوری اسلامی مجهول مطلق است و رفتار سیاسی او که جسورانه در مقابل موج هیستری مذهب ایستاد و لائیسیته را تنها راه حل برای ایران شمرد، نباید امروز مورد بحث و گفتگو، به ویژه در صفوف جبهه ی ملی قرار گیرد؟  که اگر عضوی این مطالب را طرح می کند باعث آزردگی خاطر جناب مؤید زاده می شود و مورد سرزنش قرار گرفته و عضویت اش به زیر سوال می رود. جبهه ی ملی با 60 سال سابقه ی درخشان مبارزاتی  وقتی در مقابل لایحه ی قصاص ایستادگی کرد، اتهام ارتداد را تاب آورد و همچنان به صف آرائی نیروهای ملی ادامه داد و در مقابل استبداد ولایتی ایستاد، به یقین توانایی بررسی گذشته ی خود را نیز دارد و از کنکاش در تاریخ خود نه تنها لطمه نمی بیند، بلکه با اتکا به پیشینه ی سیاسی خود میتواند با روشنگری در امور تا کنون گفته نشده، تصویری واقعی از خود ارائه دهد. تصویری که هم فراز و فرود ها و هم نقاط ضعف و نقاط قدرت را در بر داشته باشد و بدین ترتیب از فرهنگ اسطوره سازی مسلط بر فضای سیاسی فاصله گیرد.

سوال بعدی این است که چرا عمل بختیار تخلف تشکیلاتی محسوب شد ولی اعلامیه ی سه ماده ای کریم سنجابی که آن نیز بدون مشورت و داشتن نمایندگی از طرف شورا تدوین شده بود با سکوت روبرو شد و تخلف به حساب نیامد. هم چنین به جاست در مورد بشارت نامه ی جبهه ی ملی سوال شود. چه کسانی آن بشارت نامه را امضاء کردند؟ آیا نمایندگی داشتند؟ و همینطور اعلام مهندس کاظم حسیبی برای شرکت در راهپیمایی بیعت با خمینی  مورد سوال است. آیا ایشان با مشورت این کار را کرد؟ آیا این تخلف تشکیلاتی نبود؟ در این باره رحیم شریفی می گوید : «آقای حسیبی علیرغم تصمیم شورا مبنی بر عدم شرکت در راهپیمایی بیعت، بدون اطلاع شورا در تلویزیون حاضر شد و مردم را دعوت به شرکت در راهپیمایی نمود. دکتر غلامحسین صدیقی فردای آن روز از جبهه تقاضای جلسه ی فوق العاده نمود و آنجا به عمل مهندس حسیبی به شدت اعتراض کرد. حسیبی آشفته گشته و گفت مرا اخراج کنید، دکتر صدیقی پاسخ داد خیر شما بمانید من می روم. صدیقی و به همراه او یازده عضو دیگر برای همیشه جبهه را ترک کردند».

آیا واقعاً تخلف تشکیلاتی بختیار استحقاق تعلیق عضویت او را داشت که برخی  هنوز پس از 30 سال به آن می بالند، آن هم در زمانی که محبوبیت بختیار و اندیشه های او روزافزون است؟ آیا این تعلیق از افتخارات است که بر اشاعه ی آن تکیه می شود و هموندان سرزنش می شوند که چرا این موضوع را در مصاحبه ای تلویزیونی بیان نکرده اند.

معنی پنهانی و مستتر این واقعیت که یکی از اعضای جبهه ی ملی موضوع اخراج بختیار را در مصاحبه اش مطرح نمی کند، بدون شک این است که او با این اخراج هماهنگی فکری نداشته و حاضر به دفاع از این عمل نمی باشد و همچنین با در نظرگرفتن محبوبیت بختیار در میان ملت ایران و نظر به این امر که دوستداران بختیار هنوز در انتظار نقد جبهه از خود در این باره میباشند، نمی خواهد باعث سرخوردگی مجددشان شود. این امر جای بسی تأمل و درنگ دارد . البته راه ساده آن است که مانند جناب مؤید زاده اساس را بر بی اطلاعی شخص بگذاریم.

ولی چرا امروز به جای تکیه بر تعلیق عضویت بختیار و به دنبال آن اصرار به روشنگری در مورد عدم همسوئی با وی در قبول نخست وزیری، به کارنامه ی دولت 37 روزه ی او نمی پردازید که درب دموکراسی را به روی ملت ایران گشود.

این جاست که نسل جدید، نسلی که آن روزها در صحنه نبوده و یا از نظر سنی امکان درک کافی وقایع را نداشته،

جبهه ی ملی را به چالش می کشد. واکنش جناب مؤید زاده در مقابل این چالش بسیار غیرسیاسی و ناژرف است وباعث سرخوردگی نیروهای جدید و جوان می گردد. زیرا ایشان به جای بحث در باره ی این بینش و تفکر، تعلق حامل این فکر را  به جبهه ی ملی  زیر سوال می برد، یعنی کوتاه ترین و ساده ترین راه را برای مغلوب کردن مخالف فکری خود و دگراندیش بر می گزیند.

جناب مؤید زاده در ضمن به بررسی علل و چگونگی انقلاب 57 می پردازد. خوش بختانه در این باره نگارنده با ایشان تا حد بسیار زیادی متفق القول است. آری مردم ایران از استبداد فردی محمدرضا شاه به ستوه آمده بودند. از سانسور، دخالت ساواک در کلیه ی امور عاصی شده بودند، به سیاست های بی رویه ی خارجی و اقتصادی و نظامی معترض بودند. بدین روی بر علیه سیستم موجود و رژیم پهلوی دست به اعتراض و عاقبت انقلاب زدند. در اینجا ضروری است این واقعیت را بیان کنیم که روحانیان نه فقط به علت در اختیار داشتن مساجد و حسینیه ها صفوف انقلاب را نسیب خود ساختند، بلکه عقب نشینی دیگر نیروها و پیروی شان از  رهبری روحانیان، فضا را برای آنان آزاد ساخت. البته بودند در آن زمان افراد ملی و مبارز که در کنار شاپور بختیار در مقابل خط فکری «نهضت ما حسینی رهبر ما خمینی» ایستادگی کردند. از جمله می توان از مهشید امیرشاهی، احمد خلیل الله مقدم و مصطفی رحیمی نام برد. ولی اینان چون حمایت دیگر نیروهای سیاسی را نداشتند، در میدان مبارزه تنها ماندند. این باور جناب مؤید زاده که بختیار به امید تأیید خمینی نخست وزیری را پذیرفت در تاریخ بی سابقه است. زیرا خط فکری بختیار از همان ابتدا تقابل با خمینی وعدم سازش با استبداد مذهبی را در پیش گرفته بود و لزومی نداشت در میان راه در پی تأیید خمینی باشد.

با این توجیه که روحانیان در هر صورت با بهره گیری از باورهای مذهبی مردم، رهبری و قدرت را از آن خود می ساختند، نمی توان از وظیفه ی تاریخی و سیاسی انتقاد از خود طفره رفت.

نسل امروز به درستی از نیروهای سیاسی می پرسد چرا آن زمان در مقابل توتالیتاریسم مذهبی و موج احساسات مذهبی مردم ایستادگی نکردند. پاسخ به این سوال جز بر مبنای صراحت، صداقت و انتقاد از خود عملی نیست. عدم پاسخ مانعی بسی دشوار در مقابل هرگونه همبستگی سیاسی و در مقابل جذب نیروهای جوان و جدید خواهد بود. در این جاست که پدیده ی  نوگرایی اهمیت خود را بروز می دهد. به باور و تمایل نسل جدید ، پس از گذشت 30 سال تجربه ی جمهوری اسلامی، برای اتخاذ راهکارهای مفید و مؤثر و همچنین جلب اعتماد ملت ایران لازم است که جبهه ی ملی به بررسی و چالش موضع گیری خود در مقابل بختیار و همچنین نقش خود در بهمن 57 بپردازد. لازم است به ملت ایران بگوییم، آری در صفوف جبهه ی ملی افرادی بودند و هستند که با تفکر وعملکرد بختیار موافق و اخراج یا تعلیق عضویت او را امری  ناشایست و غیرضروری می دانستند و میدانند.

باید به این پرسش پاسخ داد که که آیا تخلف تشکیلاتی اولویت داشت به برنامه ی سیاسی بختیار؟ برنامه ای که ممکن بود راه حلی برای بحران مملکت باشد. فقط تکیه بر این امر که موج خمینی همه جا را گرفته و امکان مقابله با جوّ مذهب زده را ربوده بود جوابی قانع کننده برای نسل های آینده نیست. نسل هایی که از نخبگان و روشنفکران توقع استقامت و ایستادگی در مقابل جوّ زدگی و سنت گرائی را دارند.

آقای مؤیدزاده با اشاره به اساسنامه و منشور جبهه ی ملی تکیه به درهای باز می کنند. در این باره هم نگارنده با ایشان هم عقیده است. آری هر ایرانی که اعتقاد راسخ به تمامیت ارضی، استقلال ایران و دمکراسی و عدالت اجتماعی دارد، می تواند در صفوف جبهه ی ملی برای نجات ایران مبارزه کند. ولی گفتار سرزنش آمیز ایشان و غیر خودی خواندن افرادی که عضو جبهه ی ملی هستند، صرفاً به این خاطر که هم عقیده با ایشان نیستند اولاً منافی درهای باز است دوماً متأسفانه این توهم را بر می انگیزد که گویا پیش شرط های نامبرده در مقاله ی مورد انتقاد ایشان «لزوم نواندیشی و نوگرایی در جبهه ی ملی» چندان هم بی اساس نیستد.

در این راستا این موضوع اهمیت می یابد که هموطنانی که به اصول تدوین یافته در منشور جبهه ی ملی اعتقاد راسخ دارند و به اساسنامه پایبند می باشند ولی به مواضع و سیاست های جبهه ی  ملی در برخی موارد از قبیل بهمن 57 و شاپور بختیار انتقاد دارند، و بشارت نامه سال 57 را تأیید نمی کنند، تکلیف شان چیست؟  به باور من راه درست آن است که با بازنگری صادقانه ی گذشته ی خود امکان بدهیم که این خط فکری در صفوف جبهه فعالیت کند و این نیروی چشمگیر را نه به دیگر سازمان ها اهداء کنیم و نه از نظر سیاسی بی خانمان سازیم. وفاداری سازمانی را در عدم انتقاد و یکپارچگی فکری ندانیم. بلکه تعلق به صفوف جبهه ی ملی را پیش از هر چیز در وفاداری به آرمان های جبهه و به ملت ایران بسنجیم. بدین طریق خواهیم توانست پلورالیسم را ترویج داده و درهای باز را باز نگه داریم.

نسل امروز دکتر مصدق را از طریق کتب تاریخی می شناسد و جایگاه ویژه ای همانطور که شایسته ی اوست برای او قائل است.

نسل امروز اما در طول حیات اش تنها 37 روز، آن هم در دوران  دولت بختیار از سانسور و هجوم نیروهای امنیتی به حریم خصوصی اش مصون بود و فقط در آن 37 روز آزادی را لمس کرد. بنابراین، خود را روز به روز به تفکر و عملکرد بختیار نزدیک تر احساس می کند و او را نماد ایستادگی در مقابل دو سیستم استبدادی می شمارد. بدین علت است که مهندس احمد زیرک زاده در مجلسی در لوس آنجلس در منزل آقای گیتی بین چنین فرمودند: «بختیار به تاریخ پیوست، اما ما پشت در تاریخ ماندیم». اگر نسل امروز از وجود شاپور بختیار در تاریخ کشورش به خود می بالد و او را در کنار مصدق می نشاند، این عمل را گزاف مپندارید و خرده مگیرید. بگذارید تاریخ در این باره داوری کند که آیا بختیار استحقاق این هم ردیفی را دارد یا خیر.

 

رخسا خیامی

rokhsa.khayami@googlemail.com

 

 
+ نوشته شده توسط jmi_javanan در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 1:23 |
هم میهنان
 
به دنبال سخنان ونوشته های غیردوستانه عده ای که تصورمیکنند میتوانند پروسه جوانگرایی درجبهه ملی و همگامی ملی نیروها را با پرخاشگر ی و افترا متوقف سازند, به آگاهی میرساند که دکتر بهرام بهرامیان در جلسه شورا جیهه ملی آمریکا مورخ 12 مارس 2006 به عنوان مشاور عالی برگزیده شد و این انتخاب به جبهه ملی در تهران نیز گزارش گردید . صورت گزارش وجواب استاد ادیب برومند هم در سایت شخصی ایشان به آدرس زیر منعکس است.
http://adibboroumand.com/popa.php?nom=1&startnom=45
جبهه ملی ایران در آمریکا مثل هر سازمان امروزی و مدرن ٬ مشاوره ورایزنی با افراد اندیشمند را ضروری میداند .ماضمن پوزش از هممیهنان به خاطر رفتار و گفتار ۳ یا ۴ نفرعناصر شبه ملی و تمامیت خواه که از موفقیت سمینار جبهه ملی در دانشگاه مریلند و استقبال از آن در بین جوانان به تنگ آمده اند ٬اعلام میداریم که جبهه ملی ملک شخصی و ارث پدری هیچکس نیست و جوانگرایی در جبهه ملی اجتناب ناپذیر است و آنان که به اصل ۱نفر ۱ را ی اعتقاد تدارند و معتقد به نظارت استصوابی هستند ٬جایی در جبهه ملی ایران که در آن رای اکثریت حاکم است, ندارند.
گزارش جلسه شورا و نظر استاد برومند در زیر آمده است.
روابط عمومی جبهه ملی ایران -آمریکا
10 جو ن 2008
 
+ نوشته شده توسط jmi_javanan در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 و ساعت 20:13 |

 

پیام  سازمان جوانان جبهه ملی ایران-اروپا  به اجلاس جبهه ملی ایران - واشنگتن  30 و 31 مه 2008

 

کشورمان ایران، دیگر بار در آستانه ی تحولات سر نوشت سازی قرار گرفته است.

شرایط سیاسی جهانی، ایران را با مخاطرات جدی روبرو کرده است.در کنار نجواهایی که یکپارچگی کشور را هدف مطامع سیاسی خود قرار داده اند، ادعای کشورهای نو ساخته بر جزایر ایرانی خلیج فارس و نیز زیاده خواهی های همسایگان شمالی در مورد دریای مازندران، استقلال و تمامیت ارضی کشورمان را به خطر اندخته است.

کاربدستان جمهوری اسلامی با سیاست های نا بخردانه و منافی مصالح ملی ، خود از مسببین اصلی وضع موجود میباشند.

واکنش های اعتراضی و حرکت های خود جوش مردم برای پاسداری از مرزها ی ایران، بیداری و جوشش عواطف ملی در میان هم میهنانمان را نما یان میسازد. در این میان حضور گسترده و پر شور جوانان ایران، نوید دهنده ی شکل گیری و گسترش روز افزون جنبش آگاهانه مردم میهنمان، بسوی آزادی و استقلال واقعی، بر پایه ی هویت خواهی ایرانی، و گرایشات ملی است.

جبهه ملی ایران بیش ازپنج دهه است که در کنار مردم و برای مردم به مبارزات استقلال طلبانه و آزادی خواهانه خود ادامه میدهد.  تاریخ دیگر بار جبهه ملی ایران را در برابر آزمونی خطیر قرار داده،  تا در کنار هم میهنان، از کیان  کشور دفاع کرده و یاری رسان  ایرانیان  برای رسیدن به حکومتی مردم سالار و ایران مدار باشد.

در این شرایط بحرانی،  ضرورت سیاسی و وظیفه ی ملی ما است تا برای بهره گیری ازظرفیت های موجود در جامعه، در کنار تجربه و دور اندیشی پیش کسوتان، با تدوین سیاست های دراز مدت، نیروهای جوان را نیز در صفوف جبهه ملی منسجم کنیم و در خدمت جنبش ملی کشورمان در آوریم.

سازمان جوانان جبهه ملی ایران، حضور و شراکت نیروهای جوان را در تمامی سطوح تشکیلاتی و سیاسی  ضامن تداوم راه پر افتخار بنیان گذاران جبهه ملی انگاشته و آن را پاسخی در خور و مناسب به نیازها و واقعیت های جامعه ی جوان ایران میداند.

 

به امید ایرانی آباد و آزاد

سازمان جوانان جبهه ملی ایران-اروپا

11 خرداد 1387 خورشیدی

 

 
+ نوشته شده توسط jmi_javanan در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 و ساعت 11:29 |


روز شنبه 11 خرداد 87، به همت شاخهء آمريکای جبههء ملی ايران همايشی با عنوان «ضرورت همبستگی نیروهای ملی و دموکرات برای استقرار دموکراسی و دفاع از حقوق بشر» در دانشگاه مريلند در واشنگتن دی.سی برگزار شد. متنی که می خوانيد سخنرانی آقای مهندس کورش زعيم است که از تهران و بوسيلهء تلفن انجام شد.

تجربه نشان داده که همبستگی میان گروه های اپوزیسیون در کشور ما هنگامی عملی می شود که احساس کنیم خطرات مبارزه در تنهایی چنان افزایش یافته که یک همبستگی تاکتیکی و موقت می تواند باعث افزایش امنیت شود. تحمل ناپذیری خطرات ما را بهم نزدیک می کند نه استراتژی تقویت نیروهای مبارزه. استقلال طلبی گروه ها باعث پراکندگی ماست و ما شعار همبستگی را فقط برای توجیه این پراکندگی می دهیم. ما فراخوان همبستگی می دهیم، ولی آماده کوتاه آمدن از مواضع خود برای نزدیک شدن بهم نیستیم. انتقاد می کنیم که چرا دیگران نمی آیند با ما همبسته شوند، از راهکارهای ما پیروی کنند و زیر چتر ما فعالیت کنند. بنابراین، فراخوان همبستگی بدون ارائه یک برنامه مدون و مشخص و فراگیر برای رسیدن به یک هدف تعریف شده، که برای همه گروههایی که به همبستگی فراخوانده می شوند پذیرفتنی باشد، کاری به جایی نخواهد برد، همانگونه که در این سی سال مصیبت بار دیدیم که نتیجه ای نداده است.

صدها سال کشورهای اروپایی با هم رقابت کردند، دشمنی کردند و جنگیدند و به یکدیگر آسیب رساندند. فقط هنگامی همبسته می شدند که می خواستند به یک دشمن مشترک آسیب برسانند. سرانجام، دو جنگ فراگیر خانمانسوز و بی نتیجه ناشی از این پراکندگی و رقابتهای خودخواهانه، نه تنها آسیب های وارده را برای همه کشورهای اروپایی تحمل ناپذیر کرد، بلکه اروپاییان متوجه شدند که پراکندگی میان آنها باعث شده که در پیشرفت اقتصادی و نفوذ بین المللی از امریکای در حال رشد عقب بمانند و اگر شرایط همانگونه ادامه یابد، در جهان آینده هیچکدام به تنهایی توان پایداری و حفظ استقلال سیاسی و اقتصادی خود را نخواهند داشت. همبسته شدن اروپا ناشی از این ترس بود. اکنون همان کشورهایی که بواسطه تعصبات ملی و زبانی و تاریخی و مذهبی در رویاروی یکدیگر قرار می گرفتند، اکنون در یک همبستگی استراتژیک نیروهای خود را، قانون های خود را، اقتصاد و واحد پول خود را همسو کرده اند و در یک مجلس شورای واحد می کوشند که بهم نزدیک تر شوند.

در چنین شرایط جهانی که همه کشورها به سوی یکدلی و تک زبانی و تک قانونی می روند، هنوز گروه های گمراهی هستند که در کشورهایی که مردم از دولت مرکزی خود خسته و بیزار شده اند، بجای همبستگی برای بهبود شرایط، تبلیغ جدایی و پراکندگی می کنند.

ما در ایران، با وجود اینکه هرگاه خطرات خارجی ما تهدید میکند، اختلافات را کنار گذاشته همبسته می شویم، هنوز نتوانسته ایم برای هدفهای آرمانی خود، مانند مبارزه با خودکامگی و فساد سیاسی، و برای برقراری دموکراسی و رعایت حقوق بشر، فرهنگ همبستگی و یکدلی ملی را نهادینه کنیم. دلیلش شاید آنست که هنوز آستانه تحمل محرومیت ها، خفقان و خشونت علیه طبقه روشنفکر و مبارز مدنی شکسته نشده است. یعنی ما از تاریخ درس نمی گیریم و منتظر آن فشار نهایی خرد کننده میشویم تا به فکر یکی کردن نیروها و قدرتمند کردن جبهه مردمی خود بیافتیم. نظام جمهوری اسلامی هم که آستانه تحمل نیروهای ملی را ارزیابی کرده، برای جلوگیری از همبستگی و همگرایی ناشی از شکسته شدن آستانه تحمل، همیشه میزان فشار را تا حدی بالا می برد که نه تحمل ناپذیر شود که متحد شویم، و نه آنقدر قابل تحمل باشد که احساس امنیت کنیم. آیا آنان که برای بقای سلطه خودکامگی سیاستگذاری می کنند ما را از خودمان بهتر شناخته اند، یا از ما روشنفکران مردم گرا هوشمندتر و زیرک تر هستند؟

من می گویم نه. آنها زیرک هستند، ولی بهیچوجه به سطح دانش و هوشمندی ما نمی رسند؛ این ما هستیم که خرد و آینده نگری خود را در عایقی از خودبزرگ بینی ناشی از عدم اعتماد به نفس زندانی کرده ایم و آن اراده را از دست داده ایم که خود را از خود رها کنیم.

اکنون پرسش اینست که چرا، با وجود اینکه گروه های سیاسی ملی و دموکراسی خواه ایرانی در درون و برون مرزها، فرهیخته ترین، اندیشمندترین و برگزیده ترین قشر جامعه ایرانی هستند، هنوز به این خرد و بینش سیاسی نرسیده اند که باید زیر چتر یک استراتژی برای رسیدن به آرمان مشترک همبسته شوند؟ برخی از ما، با وجود تجربه شکست برخی روش ها، باز اصرار داریم آن روش های ناکارآمد را تکرار کنیم، نه برای اینکه امیدواریم روزی کارساز شود، بلکه فقط برای اینکه استقلال خود را از گروههای دیگری که با روشهای دیگری برای رسیدن به همان آرمانها تلاش می کنند نشان دهیم. یعنی، گاهی ارضای نیاز شخصی به ابراز وجود، اهمیتی بیشتر از رسیدن به هدف پیدا می کند. این نیاز به ابراز وجود سیاسی در شرایطی که احساس خطر ناشی از تهدیدات نظام حاکم هنوز تحمل پذیر است، باعث شده که گروه هایی کماکان به امکان اصلاح با نصیحت یا اصلاح ساختاری از درون نظام دلبسته بمانند. گروه هایی دیگر برای شاخص شدن از دیگران به سراغ ایدئولوژی ها و فلسفه های شکست خورده تاریخ بروند و ادعا کنند که این بار خواهند دانست چگونه آن را بارور سازند. گروهی نیز از میان خودمان به روشهای ملی گرایانه نیم قرن گذشته وفادار مانده اند با این ادعا که می توانند آن روشها را در شرایط بسیار متفاوت کنونی، باز با موفقیت اجرا کنند؛ و سرانجام گروه هایی که به بازگرداندن شیوه های حکومتی تاریخ گذشته روی می آورند. ولی هیچکدام از این ها در شرایطی که همبستگی معنای کمرنگ شدن هویت گروهی یا شخصی خود را داشته باشد، حاضر به کنکاش برای یافتن بهترین راه رسیدن به هدف نیستند.

از گروههایی که هدف آرمانیشان از ما ملی گرایان، که مردم سالاری و حقوق بشر را باور داریم، متفاوت است که بگذریم، چرا خود ما هیچگاه نتوانسته ایم برای رسیدن به این هدف مشترک باهم همبسته شویم و همکاری کنیم؟ سی سال تجربه به ما نشان داده که حتا در درون خودمان چنین همبستگی کار آسانی نیست. البته پراکندگی در میان نیروهای اپوزیسیون یک حکومت غیرعادی نیست. در زمان سلطه رژیم کمونیستی بر روسیه، روشنفکران دورن و برونمرزی روسی همین دشواری ما را داشتند. برخی از آنها عقیده داشتند باید رژیم موجود شوروی را اصلاح کرد، برخی می خواستند از دمکراسی امریکایی تقلید کنند، برخی مایل به بازگرداندن پادشاهی بوسیله بازماندگان تزارها بودند و برخی دیگر پادشاهی را با شرط پارلمانی بودن به تقلید از انگلستان می خواستند. در میان دموکراسی خواهان شوروی مردان فرهیخته و شایسته زیاد بودند، و بهمین دلیل نمی توانستند روی پشتیبانی از یک نفر یا یک گروه توافق کنند. به گرد هر شخصیت شایسته، گروهی حلقه زدند. گاهی حتا در میان همین حلقه های کوچک هم بخاطر اختلاف سلیقه در دیدگاهها و تاکتیک ها انشعاب می شد. شخصیت های سیاسی خودشان هم گرایشی به همبستگی باهم نداشتند، زیرا هر کدام فقط خود را شایسته رهبری می دانستند و آماده نبودند که باهم بنشینند و نیروهایشان برای پشتیبانی از یک نفر یا یک روش یا یک استراتژی متمرکز کنند. آنها در میان خودشان هم دائم در ستیز بودند، از هر اظهارنظر یا عمل کوچکی انتقاد می کردند، بهم تهمت می زدند، افشاگری و شایعه پراکنی می کردند تا طرف را در برابر خودشان یا شخصیت مورد علاقه خودشان تضعیف کنند. سازمان امنیت شوروری هم با ارسال اشخاص نفوذی به این پراکندگی ها و نفاق دامن می زد و هر جا زورش به یک شخصیت محبوب نمی رسید، او را ترور می کرد. این در حالی بود که مبارزان درون شوروی زندگی و جان خود را بخطر می انداختند، با سامیژدات آگاهی رسانی می کردند، به زندان می افتادند، تبعید می شدند، شکنجه می شدند و جانشان فدا می شد، ولی امیدشان را از پشتیبانی مخالفان برون مرز که پراکنده و دائم با هم در ستیز بودند، قطع نمی کردند. نتیجه آن شد که تغییر رژیم در شوروی به علت عدم همبستگی و ناتوانی اجرایی شخصیت های درونمرز و بویژه جبهه برون مرز، آنقدر به درازا کشید تا رژیم ایدئولوژیک شوروی بر اثر پوسیدگی، فساد غیرقابل تحمل و اقتصاد شکست خورده و نارضایتی گسترده از درون پاشید. هیچکدام از شخصیت های اوپوزیسیون شوروی که برای کسب موقعییت و مقام با هم در ستیز و مبارزه بودند در فروپاشی شوروی جایگاهی به دست نیاوردند و در رژیم جانشین نیز جایی کسب نکردند.

شباهتهای زیادی میان وضعیت ما با وضعیت شوروی وجود دارد. ما هم در برابر یک رژیم ایدئولوژیک هستیم که به اوج خودکامگی، فساد گسترده و شکست اقتصادی رسیده است. ولی ما به دو دلیل نمی توانیم نیروهای خود را در برای ایجاد یک گزینه بهتر متمرکز کنیم. نخست، نیاز ما به مطرح بودن شخصی است. ما روشنفکران ایرانی، همانند روسها، نیاز شدیدی به مطرح شدن و مطرح بودن شخص خودمان داریم. ارضای این نیاز، گاه بر هدفهای ما الویت دارد. اگر قرار باشد ما خود رهبر نباشیم و به مطرح کردن دیگران بپردازیم، ترجیح می دهیم هدف را عوض کنیم و یا دستکم وسیله رسیدن به هدف را عوض کنیم. ما خود باید پشت فرمان قرار گیریم، حتا اگر وسیله ما کم توان باشد یا راه را گم کرده باشیم. برخی از ما برای درمان این کاستی ها به تخریب وسیله های دیگران می پردازیم تا آنها هم نرسند، یا دستکم کند شوند تا زودتر از ما نرسند. در این راستا، بجای یاری دادن به آنها که در جلوی صف قرار گرفته اند، به انتقادهای ناسازنده می پردازیم تا موفقیت آنها را کمتر کنیم یا کمتر از آنچه هست نشان دهیم. ما درک نمی کنیم که کلید رهبری نفوذ است نه مقام و اختیارات.

این نیاز شدید به خود ارضایی، ناشی از سرخوردگی ها و عدم اعتماد به نفس ملی ماست که در طی دویست سال حکومت های بی خرد، خودکامه و فاسد، و نیز در نتیجه روند نخبه کشی و نبود فرصت برای نخبگان و روشنفکران برای عرضه خود، سلطه بیگانگان بر سیاستگذاری های داخلی و خارجی کشور، روشنفکران ما را که از هوشمندترین در جهان هستند در خفقان فکری و تنگی فرصت قرار داده است. این خفقان فکری، باعث شده که ما در اولین فرصت فقط به ابراز وجود و ارضای این نیاز خفه شده بپردازیم و هدفهای گروهی یا ملی را هم در چارچوب این نیاز شخصی تعریف نماییم. این احساس، به باور من، همانند مثال روسها، بزرگترین عامل پراکندگی در میان ما نیروهای ملی و دموکراسی خواه ایرانی است.

دومین دلیل، که در مورد ما ایرانیان مصداق دارد، ترس از آینده و ترس از شکنندگی ارزشهای گذشته است. پس از شکست جنبش مشروطه، که نخستین بارقه های غرور ملی را در ما ایجاد کرد، و چیرگی دوباره خودکامگی بر کشور، نخستین باری که ملت ما توانست بار دیگر احساس غرور کند و هویت ملی احترام آمیز خود را بازیابد، دو سه سال حکومت دکتر مصدق و جبهه ملی ایران بود. مصدق برای ما نماد هوشمندی و خرد ایرانی شد که صدها سال بود از آن محروم شده بودیم. ما نسل نوجوانان آن سالها، و نسل سیاسی باصطلاح باتجربه کنونی، هرچند که فقط در حاشیه بودیم و در ایجاد آن افتخارات ملی و جهانگیر نقشی نداشتیم، ولی تاثیر آن در ذهن و قلب ما جاویدان شد. پس از دو صد سال خفت و خجلت از بی خاصیتی و بی هویتی خود در چشم جهانیان، غرور ملی به ما بازگشته بود و ما دارای هدف شده بودیم. از آن پس، در تمام این دهه های شکست و سرخوردگی ناشی از سقوط مجدد مردم سالاری در ایران، ما فقط تلاش می کردیم این میراث ارزشمند را تکرار کنیم و تداوم دهیم. بسیاری از ما در این راه مبارزه کردیم، سماجت کردیم، زندان دیدیم، شکنجه کشیدیم, محرومیت دیدیم و تندرستی و زندگی خود را به آسیب کشاندیم، ولی از این هدف دست نکشیدیم، زیرا هویت شخصی خود را از آن می گرفتیم. این مبارزه و تلاش به ما غرور ملی و غرور ایرانی بودن می داد، غرور شهروند جهان متمدن و پیشرو بودن می داد. پس از سده ها، ایرانی بودن بار دیگر برای ما یک ارزش گرانبها شده بود.

اکنون، همین میراث ارزشمند باعث پراکندگی ماست، زیرا بسیاری از ما چنان غرور و ذهن و دل و هویت سیاسی خود را به آنچه در شش دهه پیش گذشته بسته ایم که از تاریخی که در این مدت در جلوی چشم ما ایجاد شد و گذشت غافل مانده ایم. ذهن برخی از ما در همان سالهای زیبای غرور انگیز خشکید، مانند تندیس های زیبای برنجینی از گذشتگان افتخارآمیزمان.

ما از آن زمان تا کنون فقط به حفظ آن خاطرات و ارزشها پرداخته ایم و عدم اعتماد به نفس تاریخی ما در قشر روشنفکری سیاسی ملی، سرچشمه ترس ما از نونگری و نوآوری است. در حالیکه علت موفقیت آنانی که آن افتخارات را در آن سالهای زرین آفریده بودند، نونگری و نوآوری بود. نسل ما در تمام این 54 سال مبارزه و اعتراض و مخالفت با شرایط خودکامگی و خفقان سیاسی جاری، هرگز به اندیشه ای نو و طرحی نو نپرداخت و با تغییر زمان و شرایط و رویدادهای داخلی و بین المللی، ابتکاری از خود نشان ندادیم. آرنگ ما بازگشت با آن دوران دلخواه بود. ترس ما از تجربه نشده ها، نوآوری را خطرآفرین می نمود. اگر کسانی هم از میان ما طرحی نو را پیش می کشیدند، یا روشی روزآمد را، او تخطئه می کردیم، به پایین می کشیدیم یا به خود محوری و تکروی متهم می کردیم که چرا جایگاه امن و آزموده ما را می لرزاند؟ به دلیل همین ترس، جوانان را بر خود راه نمی دهیم و اندیشه های نو آنها را بر نمی تابیم. جوانان با دانش و انرژی و نوآوری های خود ما را می ترسانند، زیرا آنقدر مانند ما تجربه ندارند که حسابگر باشند، و بنابراین تلاش برای غیرممکن می کنند و آن را بدست می آورند.

این ترس ها یکی دیگر از عوامل مهم پراکندگی یا دستکم دشواری همبستگی برای رسیدن به هدف مشترک است. در رسانه ها و تارنماهای خود از یکدیگر انتقاد می کنیم، حمله می کنیم، اتهام می زنیم و یکدیگر را حذف می کنیم، که بیشتر ناشی از ترس از کاستی های خویشتن است، که به پراکندگی دامن می زند. در چنین شرایطی ما نسبت به ترفندهای تفرقه افکنانه دشمن هم تاثیر پذیر می شویم.

به باور من، وضعییت کنونی اوپوزیسیون ایران، آن چیزیست که جمهوری اسلامی می خواهد و بی شک با ترفندهای خود و بوسیله عوامل خود پراکندگی سازمانی، نفاق میان اشخاص موثر، شخصیت کشی و جلوگیری از مطرح شدن اندیشه ها، طرح ها و شخصیت های پیشرو را تشویق می کند.

من امیدوارم که در این سمینار بتوانیم به ریشه های دشواری همبستگی نیروهای ملی و دموکراسی خواه بپردازیم و راهکارهایی برای همکاری و همسویی پیدا کنیم. منظور من همکاری و همسویی به معنای شاعرانه آن نیست، بلکه همسویی و همبستگی واقعگرایانه برای نجات کشور است. برای این کار ما نباید و نمی توانیم تنها باشیم. ما باید جبهه ای گسترده تشکیل دهیم که همه سازمانها، گروهها و شخصیت های خواهان استقرار مردم سالاری را در بر بگیرد. جبهه ملی ایران خود یک سازمان سیاسی جمهوریخواه و حقوق بشری است. نظام حکومتی موجود در ایران هرچند که نام جمهوری را یدک می کشد، ولی به علت ایدئولوژیک بودن، قانون اساسی آن اختیارات بنیادین در اداره کشور را بدون اعتنا به رای مردم به صنف خاصی تفویض کرده و در نتیجه با سامانه جمهوری مردمی در تضاد است. زیبایی جمهوری در اینست که مردم می توانند، به گفته کارل پوپر، حکومتی را که از آن ناراضی هستند بدون خونریزی عوض کنند و محکوم به پذیرش رهبران موروثی یا نمایندگان و رهبران برگزیده یک صنف خاص نباشند. دیدگاههای اقتصادی چپ و راست و میانه و دیدگاههای مذهبی همگی در یک رژیم مردمی و آزادیخواه جایگاه خود را دارند و باید آزادی بیان و فعالیت داشته باشند.

اگر ما بتوانیم چنین جبهه ای را، هم در کشور و هم در برونمرز، سازماندهی کنیم که در آن همه ما که به آینده ایران می اندیشیم، بدون انتظار تضمین کسب موقعییت و جایگاهی ویژه که مبتنی بر رای آزاد نباشد، در آن همصدا برای رسیدن به یک هدف تعریف شده، یعنی مثلا تدوین یک قانون اساسی روزآمد که حقوق همه مردم را رعایت و اداره کشور را بر پایه رای آزاد مردم و رعایت حقوق بشر تعریف کرده باشد مشارکت داشته باشیم، گامی بلند بشمار خواهد آمد. همکاری در تدوین چنین قانون اساسی، همبستگی تاکتیکی کنونی ما را ابدی خواهد کرد. تصور کنید که همه ما آن بخش از انرژی و ذهن خود را که اکنون در مصاف یکدیگر بکار می بریم به سوی یک هدف معطوف کنیم و با یاری جامعه بین المللی جمهوری اسلامی را وادار کنیم به یک همه پرسی برای تصویب آن تن در دهد.

اکنون، این فقط گذشته است که ما را با لگد به جلو می راند و ما تاثیری بر آنجا که ما را می برد نداریم، فقط امیدوارهستیم آن همانجا باشد که می خواهیم برویم. تصور کنید که ما خود آنجایی را که می خواهیم برویم تعریف کنیم و ذهن خود را از هرآنچه ما را سرگردان کرده، به گذشته وابسته کرده یا در پناه اندیشه ای که به ما امنیت کاذب می دهد قرار داده، آزاد کنیم. ذهن ما روشنفکران چتر نجات ماست، ولی فقط هنگامی عمل می کند که باز باشد.

شکی نیست که همبستگی هدفدار ما حاکمیت جمهوری اسلامی در ایران را خواهد ترساند، و حاکمیت هم خواهد کوشید که ما را بترساند. ولی وقتی همه باهم باشیم، زندان و خشونت علیه چند تن از ما تلاش این همبستگی را نخواهد ایستاند، و اینگونه خطرها را برای ما در درون که در معرض مستقیم آن هستیم تحمل پذیرتر خواهد کرد. همانگونه که امام حسین فرموده: "هنگامی که ظلم حکومت می کند، زندان مقدس ترین مکان هاست".

بیایید راهی بیابیم که باهم باشیم.
 
+ نوشته شده توسط jmi_javanan در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 13:59 |

 

 

اجلاس جبهه ملی ایران - واشنگتن . دی. سی/30 و 31 می

۲۰۰۸ (اجلاس استاد ادیب برومند و مهندس عباس امیرانتظام)

 

 

30 می/ واشنگتن . دی. سی / نشست داخلی جبهه ملی ایران(این نشست به نام استاد ادیب برومند شاعر ملی برگزار میشود) .

31 می/
دانشگاه مریلند / سمینار "ضرورت همبستگی نیروهای ملی و دمکرات برای استقرار دمکراسی و دفاع از حقوق بشردر ایران"
( این سمینار به نام مهندس عباس امیرانتظام ٬اسطوره مقاومت ایران برگزار میشود.)
دانشگاه مریلند (از ساعت 4 تا 8 یعداز ظهر)
سخنرانان از ایران;
دکتر هرمیداس باوند, سخنگوی جبهه ملی ایران
مهندس کوروش, زعیم عضو شورای مرکزی جبهه ملی ایران
عبدالله مومنی، سخنگوی سازمان دانش‌آموختگان ایران اسلامی (ادوار تحکیم وحدت)
مهندس حمیدرضا خادم از سازمان جوانان جبهه ملی ایران
سخنرانان از امریکا و اروپا:امیر هوشنگ آریان پور(پژوهشگر)/محمد امینی(پژوهشگر)/دکتر محمد برقعی(دیدگاه ملی مذهبی)/ دکتر یونس پارسابناب (دیدگاه چپ)/احمد تقوایی(انجمن آینده)/دکتر هادی زمانی(اقتصاد دان)/دکتر اسماعیل نوری علا(سردبیر نشریه اینترنتی سکولاریسم نو) و چند شخصیت از جبهه ملی در خارج از کشور

هدف سمینار; آشنایی با نظرات طیف های سیاسی در مورد ضرورت همگامی نیروهای ملی ودمکرات در خارج ازکشور برای استقرار دمکراسی و دفاع از حقوق بشر در ایران .
برای آگاهی بیشتر با روایط عمومی جبهه ملی ایران در آمریکا تماس بگیرید.
این سمینار از طریق شبکه تلوزیون
E2 .شبکه جهانی Pam TV مستقیما پخش میشود.
EMail:
Irancommittee@yahoo.com
تلفن :
8260075 (781)
8423485 ( 617)
فکس;
9246084 (562)

روایط عمومی جبهه ملی ایران ( آمریکا )
22 فروردین 1387

در اروپا:
seminar_jebhee@yahoo.de
تلفن:
51186567 - 151 - 0049

 

+ نوشته شده توسط jmi_javanan در پنجشنبه نهم خرداد 1387 و ساعت 2:3 |
لزوم نو اندیشی ونو گرایی در جبهه ملی

جبهه ملی همچون هر سازمان پویای سیاسی دیگرنیاز به بازنگری و نو اندیشی در کارکرد و برنامه سیاسی خود دارد تا بتواند همگام با نیروهای تعیین کننده ،اثر گذار و پویای جامعه گام بردارد.

پیرامون جذب علاقه مندان و بویژه جوانان با گرایشهای ملی در جبهه ملی بسیار گفته و نوشته ایم.

در میدان عمل اما، نه سازمان مادر در ایران، و نه سازمانهای گوناگون جبهه در خارج از کشور که در ارتباط نزدیک با احزاب و گروههای سیاسی کشورهای اروپایی و آمریکا،که باید از ایشان بسیاری آموخته باشند، قادرند خارج از حیطه نفوذ و تا ثیرخود که سالهاست ثابت مانده و بیشتر از آن کم میشود تا اضافه، به جذب نیرو بپردازند.

پرسشی که میبابد از خود بکنیم این است که، چرا جبهه ملی که در قیام ملی 30 تیرمردم را به خیابان ها کشاند و نفوذ اندیشه ی رهبرانش مرزهای ایران را در نوردید و الگویی برای جنبش های آزادی خواهی در خاور میانه گردید به کلوپ باز نشستگان و یا بنگاه خانوادگی تبدیل گردیده که حتا از جذب هم میهنان علا قه مند و پر شوردر مانده، چه برسد به تا ثیر گذاری در خارج از مرزهای ایران .

کجا هستند هواداران جبهه در میان دانشگاهیان و بازاریان و اصناف؟

آیا هدف بنیان گذاران جبهه ملی دگر گشت آن به محفلی در بسته از منفردان بود؟

آیا جبهه ملی راهکاری برای جذب نیروهای جوان و پر شورملی گرا دارد یا اینکه آنها را سراسر در سر بزنگاه چون دوران آغازین شورش 57 به افراطیونی از گونه ای دیگر خواهد باخت؟ جبهه ملی می بایست به زبان عمیق فردوسی «هنگام» را بشناسد. آیا نیروهای ملی همچون درس نا آموختگان دیگرباردر برابر شور جوانان با سنگینی و تامل پیرانه و محتا طانه برخورد خواهند کرد؟

ناگفته پیداست که هر سازمان سیاسی که میخواهد در کشوری با 70% نیروی جوان بطور تاثیر گذار درامور سیاسی نقشی ایفا کند باید که برنامه ای مدون برای جذب این نیروی پویا داشته باشد. شوربختانه عملکرد جبهه ملی بویژه در داخل و خارج از کشورکنار از یک یا دو مورد استثنا این ذهنیت را ایجاد میکند که پیش کسوتان جبهه ملی گذشته از موارد امنیتی و دشواریهایی که رژیم پیش پای جبهه می اندازد، تطابق و هم گونی فکری و سیاسی کامل با اصول و عقاید مورد قبولشان را پیش شرطی تعیین کننده تر ازگرایشات و آرمان های ملی برای پذیرش جوانان میدانند. در خارج از کشور هم که اختلافات و در گیری های دیرینه راه را بسوی هم فکری و هم کاری بسته است. این همه کماکان بدون توجه به تو ده های جوانی که بی خبر از این عوالم به اکنون و آینده خود می اندیشند.

اختلافات دوستانی که گاهی با ابعاد مذهبی شباهت به جنگهای صلیبی میان پادشاهی و جمهوری پیدا میکند ، گذر از نگرش چهار دیواری و گسترش فضای عمومی را هم چنان سخت تر و دور تر می کند. 70% جوانان ایران از عوالم گذشته دوستان و اختلافات دیرینه بی خبر هستند و حساسیت بیمار گونه ی نمایندگان این نسل را نسبت به نام ها و رویداد ها ندارند. این نسل برای همراه شدن ، نیازی به کوبیدن گذشته بر سر و روی خود نمی بیند.

با نخبه گرایی که برخی از سازمان های ملی سر لوحه کار خود قرار داده اند، پاک کردن حساب زیر نام انتقاد و جدل به جای بحث سیاسی هیچ گاه نمی توان از این چشمه های کوچک و تک تک رود خانه ای خروشان و پویا پدید آورد.

این جبهه ملی است که با ید در پی تدوین سیاست های ملی دراز مدت به نیروی جوان روکند ودر حین ایفای نقش خود به عنوان سازمانی اندیشه ساز،با ژرفنگری و ایده آفرینیهای مایه دار با صمیمیّت و دلیری و پشتکار بازتاب دهنده آمال وخواسته های جوانان نیز باشد، نه اینکه با غیر قابل دسترسی ساختن خود وگذاشتن پیش شرطهای آزمون گونه به دلسردی آنان بپردازد.

برای ارتقاِ ء فرهنگ سیاسی‌ جبهه ملی باید پرچمدار مبارزه با فرهنگ خودی و ناخودی حاكمیت و در هم شکننده فرهنگ خودی و ناخودی سیاسی‌ در میان اپوزیسیون باشد. هیچ نیروی ایرانی با گرایشهای ملی و ایراندوستانه نباید ناخودی تلقی شود و كنار گذاشته شود.آمال جبهه ملی باید ایجاد جامعه آرمانی در بر گیرنده ای باشد که در آن هیچ کس غیر خودی نیست.

جبهه ملی به یک تجدید نظر صریح نیاز دارد.

تاریخ می بایست از گرانیگاه گفتگوی سیاسی بیرون برده شود. جبهه که خود را به حق وارث مشروطه میداند می تواند با توجه به این میراث گران بها با حفظ ادب سیاسی و نهادینه کردن آن به تعدیل فضای سیاسی در درون وخارج از ایران بپردازد. بستگی ها و تعصبات قبیله ای در آینده کشورمان که تشنه پرورش دمکراسی و چند گرایی است محکوم به شکست می باشند. در کنار آن جبهه باید به نقد گذشته خود بپردازد که خالی از اشتباه نبوده است تا غرض ورزان میدان داراین مهم نشوند. تعهد نسبت به آرمان مشروطه ایجاب میکند که جبهه با پرهیز از نیم زبانی حرف زدن و رعایت حساسیت این و آن در این برحه ی زمانی دست کم در خارج از کشور به نقد رویدادها یی بنشیند که موجب پیروزی نهضت مذهبی ـ اسلامی بر جنبش ملی شدند. به جای حساسیت و وفاداری تخریب کننده به کسانی که در گذشته هر فرصتی را برای اشتباه کردن غنیمت شمردند و این اشتباهات را همچون نشان افتخار بر سینه خود آویختند جبهه ملی میبایست در یک بازنگری فکری به تعریف خود ازطریق آرمانهای سیاسیش بپردازد که همان آرمانهای مشروطه میباشند.

من به عنوان نگارنده ،این سطور را از سر دلسوزی و علاقه خود به جبهه ملی به نگارش کشیدم تا در این روزهای متلاطم که کشورمان در آستانه یک دگر گونی بزرگ ایستاده است جبهه ملی ایران را که خانه سیاسی خود میدانم در تلاش بزرگ ایرانیان برای تنفس هوای تازه در کنار کارگران ، آموزگاران، زنان و دانشجویان نه تنها در گفتار، بلکه در کردارنیز بیابیم.

جبهه ملی بویژه در درون کشور نیاز به تابش گرمابخش خورشید نو اندیشی بر پوست خود دارد که جز با میدان دادن و به میدان کشاندن نیروهای جوان و پر توان و پر شور میسر نخواهد بود تا روحی تازه به کالبد نیمه خواب رفته ی جبهه دمیده شود.

رضا عزیزی
+ نوشته شده توسط jmi_javanan در دوشنبه ششم خرداد 1387 و ساعت 17:39 |




چرا جنبش زنان موفق ( تر) است ؟ رویکردی جامعه شناختی به جنبش زنان.


نگاهی به دست آوردها و فعالیت های جنبش زنان ایران روشن میسازد که این جنبش چندی است از دیگر نهضت ها و حرکت های سیاسی در بسیاری عرصه ها پیشی گرفته است. از جمله آزادی نازنین، عفو مکرمه، افزون چشمگیر همبستگی بین المللی با کمپین تغییر برای برابری / یک میلیون امضا، حضور مردان و جوانان در کنار زنان، خدشه دار ساختن روح مطلق نظام مردسالار، کنکاش با تابوهای جنسیتی و دریافت جایزه ی اولاف پالمه توسط پروین اردلان از جمله دست آوردهای جنبش زنان در سال های گذشته میباشند.
بنابر این جایز است وقتی از مبارزات زنان سخن می گوییم، به جای یاد آوری ها و تکرار همیشگی همبستگی های ذهنی با جنبش زنان، این جنبش را از یک سو در ساختارهای مبارزاتی اش از جمله کمپین تغییر برای برابری واز سوی دیگر در آرمان های برابری خواهانه ا ش ، با جدیت و به عنوان یک نمونه برای راهیافت به راهکار های مبارزاتی نوآور و جدید بررسی کنیم.
در اینجا این سوال پیش می آید که وجوه تمایز جنبش زنان در چیست و این جنبش با تکیه بر چه اصولی رشد و تکوین می یابد.
کیم دونگ چون جامعه شناس کره ای در تحقیقات مقایسه ای اش میان نهضت های اجتماعی درکشور کره ی جنوبی وممالک اروپای غربی، جنبش های اجتماعی کره را بر اساس مقتضیات و مشخصات خاص جهان سوم بررسی و ارزیابی می کند. وی بر این باور است که در جوامع «جهان سوم» جنبش های اجتماعی بین طبقات غیر مرفه اجتماع و اقشار روشنفکر ارتباط برقرار ساخته و توسط فعالیت مشترک این دو قشر رشد می یابند. به عقیده ی کیم دونگ چون هدف این نوع جنبش های اجتماعی تغییر رادیکال اجتماع میباشد (نقل ازهی یونگ یی، ص 24 ). کیم دونگ چون همچنین مخالف ایده ی مارکسیستی موجود در جامعه شناسی جنبش های اجتماعی است که اختلاف طبقاتی را به مثابه نیروی محرکه ی جنبش های اجتماعی در کشورهای «جهان سوم» تلقی می کند ( نقل از ازهی یونگ ص 25). طرفداران نظریه ی «بسیج منابع» مانند ینکینز و مک ادام که توجه اساسی خود را به استراتژی جنبش های اجتماعی معطوف می کنند و جنبش ها را به عنو ان نمایندگان و پیشبران دگرگونی اجتماعی می دانند، بر این اصل تکیه دارند که در جنبش های اجتماعی آن گروه از کنش گران به اهدافشان نائل می گردند که قادر باشند منا بع اجتماعی و انسانی را در حد بالا و چشمگیری بسیج کنند و به حرکت درآورند. منظور طرفداران این نظریه از منا بع اجتماعی به ویژه پشتیبانی و کوشش گروه های مختلف اجتماعی و افراد می باشد (مییته، ص 31). همچنین بخشی از طرفداران نظریه ی «بسیج منابع» که خود را وابستگان تئوری «روند سیاسی» میدانند ، معتقدند که منشا و مبدا جنبش های اجتماعی نوعی واکنش و پاسخ جمعی و مشترک قشر یا قشرهایی از اجتماع به ساختار و به شرایط خاص، ولی مساعد موجود می باشند (تارروو). منظور از شرایط خاص و مساعد اما به هیچ روی بهبود قانونی، رسمی و دائمی نیست. بلکه شرایط خاص و مساعد، موقعیت هایی اتفاقی و کوتاه مدت را در بر می گیرند و باعث می شوند که کنشگران یک جنبش اجتماعی جرات وامکان جهش یابند.
در مقاله ی پیش روی با تکیه بر این سه نظریه سعی بر بررسی و توضیح جنبش زنان ایران می گردد.
جنبش زنان ایران یک بار در دوران مشروطه و یک بار در فرایافت گفتمان «اصلاحات» در دهه های 70 و 80 خورشیدی به صورت مشهودی ظهور کرد. مبدا و منشا پیدایش آن، هر دو بار در پیوند مستقیم با فعل و انفعالات سیاسی موجود زمان و گفتمان های جاری صورت گرفت. با انطباق نظریه ی «روند سیاسی» بر چگونگی ظهور جنبش زنان ایران روشن می گردد که این جنبش به عنوان یک جنبش اجتماعی در پیدایش خود یک واکنش به شرایط سیاسی و تاریخی دورانی بود که جو سیاسی و تاریخی، فرایافتی مساعد برای ظهور این جنبش را ایجاد کرده بود. لازم به تذکر است که منظور از «فرایافت مساعد» به هیچ روی همگونی شرایط سیاسی با مطالبات یک جنبش نیست. روشن است که نه در فضای استبدادی عصر قاجار و نه درعصر بنیادگرایان اسلامی هیچگونه تغییرات پایه ای و رسمی، که جنبش زنان بتواند بر آنان تکیه کرده و ظهور یابد رخ نداده بودند. بلکه گفتمان های جاری در این دو دوره، که خود در پیوند متقابل با جنبش های اجتماعی گسترش یافته بودند ودر پی آن فعل و انفعالات سیاسی و تغییرات کوتاه مدت در سیستم حکومتی، فضا و فرایافتی مساعد برای تکوین جنبش های اجتماعی ایجاد کرده و به آنان امکان جهش داده بودند.
با اتکا به نظریه ی «روند سیاسی» می توان مشخصه ی محوری جنبش زنان ایران از دوران مشروطه تا کنون، یعنی خود جوش بودن و حالت سیالی آن را، توضیح داد. بدان مفهوم که جنبش زنان هر بار به عنوان کنش و حرکت در مقابل محدودیت ها و پدیده های سیاسی و تاریخی پا به عرصه ی وجود می گذارد و بدین ترتیب در طبیعتش و قائم به ذات خویش خود جوش است. جبر و روند پدیده های تاریخی و سیاسی ضمن اینکه باعث افزایش نقاط مشترک زنان می شوند، آنان را ترغیب و وادار به حرکت گروهی نیز می کنند.
جنبش زنان ایران به سبب نقش حیاتی و حساسی که دارد، در روند کنونی حیاتش، همانند دوران مشروطه و مبارزات نهضت ملی، مدل مبارزاتی جدید و ملموسی به بار آورده است. مدل مبارزاتی کارکردی و ملموس جنبش زنان در روش و چگونگی برخورد آن با محدودیت ها، قوانین و پدیده های اجتماعی مشهود میشود، که آقای مسعود بهنود آن را در مقاله شان تحت عنوان «برای هشت مارس دستبندهائی، نه از زر و سیم» بدین صورت شرح میدهند: «درتاریخ مذکر بی رغبت نوشتند از تظاهرات زنان در برابر شمس العماره که وقتی قابلمه ها از زیر چادر بیرون کشیدند و با قاشق بر آن کوفتند، یعنی که گرسنه ایم، اولین نافرمانی و اعتراض مدنی بود». همچنین وی اشاره میکند به ایستادگی زنان در مقابله با تانک کودتا در واقعه ی 28 مرداد در سه راه امین حضور. اگر دو مثال آقای مسعود بهنود را به عنوان دو نماد مبارزاتی زنان در صد سال گذشته برگزینیم، به وضوح آشکار می گردد که زنان ایرانی با کنش های مشخص و برنامه ریزی شده و کارکردگرایانه وارد میدان مبارزه میشوند.
بازتاب بی نظیر جنبش زنان ایران در سالهای اخیر در عرصه ی بین المللی و موفقیت آن در ایجاد شبکه بندی میان اقشار مختلف اجتماعی، چه در مناطق مختلف کشور و چه با نهاد های فراکشوری، را می توان با بینش طرفداران نظریه ی «بسیج منابع» به عنوان موفقیت چشمگیر این جنبش در بسیج منابع و نیروهای انسانی دانست. جنبش زنان اگر چه تا کنون نتوانسته نظام حکوتی را به عقب براند، ولی موفقیت اش در این است که اقشار وسیعی از مردم را، که در دهه های گذشته با انفعا ل و سکوتشان به تقویت کنندگان نظام حکومتی تبدیل شده بودند، از این نظام بگیرد و در کنار خود به کنش و ابراز عقیده ترغیب کند. جنبش زنان گر چه بازخوانی قرآن را (هنوز) به پیش نبرده و موفق در پیشبرد هدف تغییر قوانین نبوده، ولی با زیر سوال بردن قوانین شرعی، تابوی فرمانبرداری مطلق ازشریعت را شکسته واطاعت از آن را محدود ساخته است. به جاست اگر بگوییم شعار نافرمانی مدنی، که سالهای متوالی از جانب بخش های مختلف اپوزیسیون تبلیغ می شد، اما به علت فقدان فرایافت سیاسی و مبارزاتی به سراندن روسری به عقب و عدم رعایت اونیفورم اجباری تقلیل یافته بود، تحت فرایافت سیاسی و مطالبات جنبش زنان نه تنها به یک اصل قابل اجرا تبدیل گردیده، بلکه از محدوده ی روپوش و روسری به مراتب فراتر رفته و به نافرمانی از قانون شرع گسترش یافته است. گر چه بسیار عجولانه خواهد بود اگر این گونه رهیافت ها را با بینش طرفداران نظریه ی «بسیج منابع» به عنوان «دگرگونی اجتماعی» به مفهوم کلاسیک مورد نظر این نظریه پردازان تلقی کنیم. اما واضح و آشکار است که طبق نظریه ی «بسیج منابع» جنبش زنان به عنوان نماینده و پیشبر دگرگونی اجتماعی، به ویژه با موفقیت اش در به حرکت درآورن نیروهای انسانی و جلب پشتیبانی و کوشش گروه های مختلف اجتماعی، قدمی بسیار اساسی و پایه ای در مسیر دگرگونی اجتماعی برداشته است.
روح سیال وحرکتی جنبش زنان از یک سو و فعالیت های کارکردی آن از سوی دیگر امکان نفوذش را در میان اقشار مختلف تشدید و توسعه داده و همچنین امکان همگونی آن با روحیات، فرهنگ و فضای تباری جامعه را میسر کرده اند. مجموعه ی این مشخصات زمینه ای مساعد برای رشد و اعتبار نافذ و جذاب مستمر جنبش زنان در اجتماع می باشد. پیگیری و پیشبرد برنامه های کارکردی در میان اقشار مختلف اجتماع، به ویژه در دو سه سال گذشته به طور مثال از کانال کمپین یک میلیون امضا، تایید نظریه ی کیم دونگ چون، جامعه شناس کره ای است، مبنی بر اینکه در کشورهای جهان سوم نهضت های اجتماعی بین قشر روشنفکر وطبقات مختلف اجتماع رابطه برقرار ساخته و توسط فعالیت مشترک اینان رشد می یابند. نکته ی بسیار اساسی و قابل توجه دراینجا، موفقیت جنبش زنان ایران نه تنها در گوناگونی اقشار مختلف اجتماعی است که به کنش ترغیب شده اند، بلکه همچنین در بستر وسیع کنش ها می باشد. البته بحث در مورد وسعت منابع بسیج شده به تحقیقات گسترده تری نیاز دارد.
مشخصه ی دیگر جنبش زنان ایران عدم جهت گیری ایدئولوژیک آن است. این جنبش ضمن آنکه در مقابل ایدئولوژی حاکم و دولتی قد برافراشته، آرمان های عدالت خواهی و برابری طلبی خود را در هیچگونه فرایافت ایدئولوژیک نمی گنجاند. نکته ی بارز در اینجا این است که جنبش زنان به دلیل ساختار حرکتی و خود جوش اش و ایدئولوژیک نبودنش هیچگاه فرم سازمان به خود نگرفته است. همچنین این جنبش از سویی به علت خواست ها و مطالبات مشخص اش واز سوی یگر بنا بر بافت اجتماعی اش و همچنین به موازات آن بر اساس صداقت اش در آرمان های انتخابی خود، خود را درگیر کشمکش های قدرت طلبی نمی کند، نه در چارچوب درونی خود و نه در ارتباط با ساز و کار قدرت حکومتی و دولتی. البته این به معنا ی عدم وجود پدیده ی رقابت درون تشکیلاتی برای قدرت یابی نیست، بلکه حاکی از آن است که ساختار این جنبش، تمرکز به رقابت برای قدرت را محدود، و دستیابی به اهداف و اجرای برنامه های کارکردی را اولویت می بخشد. برخلاف این سوء تعبیر که در صفوف زنان بنابرهمبستگی جنسیتی و تجربه ی مشترک «ستم فضاعف» ، سلسله مراتب و قدرت طلبی شکل نمی گیرد، می بایست اذعان داشت که، نبود و یا کمرنگی پدیده های سلسله مراتب و قدرت طلبی نتیجه ی مشخصه های نامبرده ی جنبش زنان است و نه همبستگی زنانه. بدین روی ساختارهای نامبرده در اینجا بر خلاف ساختارهای ذهنی و الگو برداری شده ی سازمانی، که توجه و انرژی افراد را به درون سازمان و به جمع خودی سوق می دهند، نگاه کنش گران و فعالین جنبش زنان را به محیط بیرون جهت داده و برقراری ارتباط با دنیای بیرون را میسر می سازند.
دراین رابطه جنبش زنان با گشودن باب بحث و گفتگو در مورد کشمکش های درون جنبش و رقابت پنهانی و پوشیده ، صداقت و صراحت در اذعان به وجود قدرت طلبی و رقابت خود آگاه و ناخودآگاه به مقابله با این گونه پدیده ها پرداخته و کوشش بر حفظ جنبش در مقابل خطرات و مضرات تمرکز به قدرت طلبی می ورزد.
اگر چه جنبش زنان پیوسته با فوران و افزایش مطالبات اش، با محدودیت ها و موانع سختی همچون عدم اعطای حق رای به زنان در دوران مشروطه، انحلال جمعیت زنان در عصر رضا شاه و اجرای سلسله قوانین شرعی زن ستیزدر نظام ولایتی روبرو گردیده، اما در یک بازنگری به صد سال گذشته مشاهده می کنیم که جنبش زنان به دلیل ساختارش همواره پیشرفت داشته، تا جایی که حتا پتانسیل دیگر نیرو ها را به خود جذب کرده. همچنین با انگشت گذاشتن به موضوعات خاص و مشخص، با کوشش و مبارزه برای مطالبات حیاتی و ملموس، مفهوم مبارزه را از حالت ذهنی، ایده آلی، شعاری و کلیتی به در آورده و به آن فرم و چارچوب عملی، قابل لمس و قابل رویت بخشیده است. در نتیجه ی این روند گفتمان زنان از حالت یک پدیده ی انتلکتوئلی و روشن فکرمابانه به یک گفتمان مردمی، ملموس و روزمره تبدیل گردیده است. از این روی به دور از واقعیت نیست اگر بگوییم که جنبش زنان در میان طیف وسیع اپوزیسیون، از دگراند یش تا نیروهای مخالف رژیم و اپوزیسیون برون مرز ، از دیگر نیروها موفق تر است.
اگر داده های موجود در مورد جنبش زنان ایران را با نظریه های بحث شده در بالا ارزیابی نمائیم، حاصل آن است که جنبش زنان ایران با تکیه بر استراتژی و روشی که تا کنون داشته، در دراز مدت قادر به کانالیزه کردن و پیشبرد یک دگرگونی اجتماعی خواهد بود. زیرا این جنبش تا کنون در نطفه بندی و شکل گیری نظریات سیاسی و اجتماعی، که مبدا و منشایی برای پیشبرد یک دگرگونی اجتماعی میباشند، نقش بسیار به سزایی ایفا کرده است.
آسمان مقدم
ماخذ:
برای هشت مارس دستبندهائی، نه از زر و سیم /مسعود بهنود/ادوار نیوز
http://www.we-change.org/spip.php?article1793
Jenkins 1983
Kim Dong Chun, 1997
Mc Adam et al, 1988
Miethe, 1999
Tarrow: 1991
 
+ نوشته شده توسط jmi_javanan در جمعه سوم خرداد 1387 و ساعت 11:19 |

نامه سرگشاده
به آزادیخواهان ایران
در دفاع از حقوق بشر و حق مسلم پناهندگی

همراهان و آزادیخواهان
مردم ایران سالهاست که از دردی مشترک که همانا نفی آزادی ، آزادیخواهی و تبعیض است، رنج میبرند و در این راستا هر آنکس که در دل سودای بهروزی و ترقی خواهی برای مردم را دارد، گام هایی پیوسته و هرچند آهسته را تجربه میکند وبا آرمانگرایی هدفدار بدنبال آرزوهای خود ره توشه ای میگیرد.

اپوزیسیون مترقی ومسئول همچنان جایگاهی شایسته در جبهه دمکراسی طلبی و آزادی خواهی مردم ایران داشته و دارد. ولی به باور ما هرگز نبایست این مهم، نگاه نقادانه ما را از آنچه در جبهه وسیع اپوزیسیون می‌گذرد غافل کند.

از دیدگاه ما به نظریه یک فیلسوف یونانی که بدرستی می گفت :"حقیقت، آیینه شکسته‌ای است که هر تکه آن در دستان کسی است " باید باور داشت و در مسیری درست و در منتهای برخورد های مسالمت آمیز و نقادانه در جبهه اپوزیسیون، چشم هایمان را نبایست بر نقض حقوق بشر درسازمانهایی که براساس نظرگاه خودشان برای احقاق دمکراسی تلاش میکنند بست و سکوت پیشه کرد.

سه سال قبل سازمان دیدبان حقوق بشر به تاریخ ۱۸ مه ۲۰۰۵ گزارشی که بطور مشخص به نقض حقوق بشر در سازمان مجاهدین اشاره داشت تحت عنوان" خروج ممنوع" را طی ۲۸ صفحه انتشار داد(۱)*. این اولین باری است که یک نهاد بین المللی در مورد یک سازمان ایرانی -غیر دولتی مبنی بر نقض حقوق بشر اعتراض میکند. اکنون پس از گذشت ۳ سال از انتشار این گزارش اعتراضی سازمان دیدبان حقوق بشر هنوزحدود ۲۰۰ تن از اعضای مرد و زن جداشده از سازمان مجاهدین در خاک عراق سرگردان میباشند. این ایرانیان که از سال ۲۰۰۳ تاکنون در کمپی به نام " تیپف" با مسئولیت آمریکاییان نگهداری می‌شوند ، خواهان خروج از عراق بوده و قصد بازگشت به ایران را ندارند . این هموطنان در ۵ سال گذشته درسخت ترین شرایط بسر برده اند.

بر اساس گزارش کمیساریای عالی پناهندگان در ژنو به تاریخ ۲۵ آوریل ۲۰۰۸ شش عضو جدا شده از سازمان مجاهدین که در کمپ تیپف بسر میبردند حین اخراج از ترکیه و گذر اجباری از رودخانه مرزی ترکیه - عراق دچار حادثه شدند و متاسفانه "حسن میرزایی" ، طی این حادثه در رودخانه غرق شد (۲) *.

ایرانیان آزاده و آزادیخواه
امروز وظیفه انسانی ماست که به هر قیمت از حقوق مشروع پناهندگی سیاسی هموطنان سرگردانمان در عراق به دفاع برخیزیم . جبهه ملی ایران - اروپا (آلمان) از همه طرفداران حقوق بشر، نیروهای آزادیخواه و سازمانهای سیاسی خواستار است که در این امر انسانی شریک گردیده و از حق مسلم پناهندگی سیاسی ایرانیان سرگردان در خاک عراق حمایت کنند.

جبهه ملی ایران - اروپا ( آلمان)
۲۰/۰۵/۲۰۰۸


آدرس تماس : info@jmiran.de
رونوشت به:
سازمانهای فعال در جبهه اپوزیسیون
سرکار خانم شیرین عبادی برنده جایزه صلح نوبل
شخصیت های مستقل سیاسی
آقای دکترعبدالکریم لاهیجی
نهاد های حقوق بشری در ایران و خارج از کشور
سایت های سیاسی

(1)* لینک به گزارش دیدبان حقوق بشر
http://hrw.org/backgrounder/mena/iran0505
(2) * لینک به خبر سایت کمیساریای عالی پناهندگان در ژنو
http://www.unhcr.org/news/NEWS/4811e23c4.htm
 
+ نوشته شده توسط jmi_javanan در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 14:1 |